کمی آن طرف تر
دم دمای رفتن بود. نگاه آخرو به چمدونش انداخت و درشو بست. چیز زیادی تو چمدونش نبود، با اینکه می دونست شاید دیگه هیچ وقت بر نگرده اما تصمیم گرفته بود خیلی از چیزارو بذاره. تا حالا چند بار چمدونشو بسته بود و دوباره نظرش تغییر کرده بود.اولین بار سه تا چمدون بزرگ آماده کرده بود، خوب آخه می خواست بره یه جای خیلی دور و یه زندگی جدیدی رو شروع کنه. هر روز چند بار چمدوناشو باز می کرد، یه نگاه به وسایل توش مینداخت، یه سری چیزارو خالی می کرد. این بار که چمدونو نگاه می کرد چیز زیادی توش نبود. چند تا کتاب، یه جعبه موزیکال، یه سری تیله رنگی، یه آلبوم عکس، یه دست لباس گرم، دفترچه دست نوشته هاش و یه سری خرت و پرت که بیشتر جنبه یادگاری داشتن. آره حالا که فکرشو می کرد فقط چیزایی رو داشت با خودش میبرد که پر از خاطره بودن، یا اینکه اون و یاد آدمای بخصوصی مینداختن. آره اون همه جیزو خالی کرده بود و فقط داشت خاطره ها رو با خودش می برد. کوله پشتی رو انداخت رو دوشش و چمدونشو دستش گرفت، رفت به سمت در اتاق، برای مدتی ایستاد، خیره به اتاق و وسایلش نگاه کرد، تختش، کتابخونش، میز کارش و ...، پاهاش سنگین شده بودن، برگشت و بلافاصله در اتاق و بست و رفت سمت در خروجی. کفشش و پوشید خواست از در بره بیرون نتونست، دوباره برگشت و وایستاد، برای مدتی به خونش و وسایل توش خیره شد. حس رفتن تو نگاش موح می زد. نگاه عجیبی داشت انگار داشت با چشماش از همه چی عکس می گرفت تمام سعیشو کرد چیزی از قلم نیفته. وقت زیادی نداشت وقتی مطمءن شد همه چیرو خوب به خاطرش سپرده در و بست پله هارو رفت پایین. همه اون جا منتظر بودن، منتظر خداحافظی، ولی اون به سمت در حیاط نرفت، چرخید و رفت به سمت باغچه کوچیکش که هر روز آبش می داد. یه چرخی زدو رفت پای دونه ای که چندی پیش کاشته بود، حالا دیگه خیلی بزرگ شده بود، یه دستی بهش کشیدو پاهاشو که حالا از چمدونش خیلی سنگین تر شده بودن به سختی به سمت در خروجی حرکت داد. اکثر اونایی که دوسشون داشت اونجا منتطر بودن. خداحافطی هیچ وقت واسش آسون نبود، ولی این بار با همیشه فرق می کرد. چشایی که بارونی و نمناک بودن، دلایی که غمگین، حالا به همه اون بار سنگینی که به دوش می کشید یه دل سنگین اضافه شده بود. بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و برای آخرین بار برگشت تا تمام اون چشما و نگاههای دوست داشتنی رو یه بار دیگه ببینه، ولی انگار یه بارون سنگین همه جا رو واسش تیره و تار کرده بود.دیگه نتونست ازشون چشم برداره، همینطور که دور می شد تمام خاطرات این سالها بسرعت از جلوی چشش عبور می کرد. ماشین دورتر و دورتر شد تا اینکه دیگه از تمام اون آدما و اون خونه یه تصویر خیس و بارونی تو ذهنش به جا موند.
| Design By : Night Skin |
