کمی آن طرف تر

آمدی روزی بهاری، آن زمان با تو نبودم هیچ کاری،

گرمی دل،خنکای چمن و گل،

بوی گل، چهچه بلبل،

پر پروازت داد، تا بیابی مرغزاری،

ناگه از راه رسیدم،

تورو در باغ دلم دیدم،

در پی ارزنی تر، می زدی نوک به دلم،

از پی گرمی تنهایی،

یا هوای خنک و باد بهاری،

باغ دل باز نمودم بی گله زاری،

روزها میرفت ز دست، تو بدی سرخوش و مست،

بی خبر از آنکه، پی هر بهار پاییزی هست،

برگها زرد شدند، زردها خاک،

از پس سوز خزان باطنت شد ناپاک،

گفتی با خود تا نشدست دی بروم،

گرش اینست خزان با دی چه کنم،

سردی دی، بربودت ز دلم،

سست تر کرد درین بین خاک پی ام،

گویی همچون که نبودش هیچ بهار،

باغ دل، تا که بودست ز ازل بی برگ و بار،

کوچیدی و به ناچار نگریست،

باغ بی برگی آخرین برگش ریخت.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |


Design By : Night Skin