کمی آن طرف تر

فردا از اینجا خواهم رفت

خاطراتم با من.

همه کوچه ها را تنها می گذارم 

خاطراتت را با تو.

فردا،

تمامی اقاقی ها را به یاد می سپارم،

با دلم

و آنچه از تو برایم باقی مانده،

به جایی می روم

که هیچ برگی از تنهایی باد نمی لرزد،

چه زرد

چه سرخ

چه سبز.

فردا به جایی می روم

که اشک های بید میان ضجه باران گم نشود و

باد نوازشی بر گیسوانش باشد.

آنجا که کوهها

به حرمت خورشید کلاه از سر بر می دارند،

و زمین از ریشه های سرو ترک نخورد.

آری فردا،

اگر بیاید باز،

ابرها را به دست باد می سپارم

و بر بالهای پروانه می نشینم

تا از شهد غنچه ای ناشکفته لبریز شوم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

شب همه جا را فرا گرفته،

تیرگی از این خشکی چه می خواهد

که چنین بی رحمانه

بر این دیرینه پیکر دمادم می کوباند.

عکسهای این سرزمین

در مجموعه کدامین آسمان به نمایش در می آیند

که این رعدهای خانمانسوز 

چنین بی امان بر جانش آتش می فشانند.

باید بشتابم

باید بشتابم، ماهی ها در ساحل جا مانده و

قایق ها همه در گل فرو نشسته اند.

باید بشتابم،

باید قایقم را ار نو بسازم

این بار از جنس عشق

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

پس از شمارش خاطره ها،

فاصله ها،

حال این ثانیه ها اند که مرا می شمرند.

در پی آن خنده ها،

دیروز ها،

امروزها،این غمها اند که دل می فسرند.

گرمی آن شبها،

آن بوسه ها،

شاپرکها میان آن شمعها،

حال این موریانه ها اند

که به این پوسیده دل می نگرند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

باید چمدانهایم را ببندم

در این روز آفتابی اما سرد،

سفری نه چندان دور،

بس دشوار در راه است.

جاده ها خیره به من می نگرند،

خاطرات با سرعت از کنارم می گذرند،

و من هنوز ایستاده ام 

و همچنان به تو می نگرم.

آنچه مایه پیوند می باشد

همیشه با من است،

حال دیگر تلاش بیهوده نمی کنم

خوب می دانم

این راه را پایانی نیست. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

انگار همین دیروز بود،

نهالی کاشتم در باغچه

از برای تنهاییم.

تا گاه خستگیم را

به سبزی جوانه اش بسپارم.

انگار همین دیروز بود،

که باد 

از سمت شمال

وزیدن گرفت،

تا هوا مملو از عطر تو گردد،

تا من باز بخواهم

خودخواهانه،

تنهاییم را با تو قسمت کنم.

انگار همین دیروز بود

که خورشید بر دشت چیره شد،

و عکس من

در چشمان خیره شاهین آشکار.

انگار،

نه انگار،

همین دیروز بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

ایستاده میان دو زمان،

طرح کبود خاطرات بر پاهایم، 

و سادگی چمن.

آیینه پر شده از بوته های خار،

کودکی مضطرب،

از پی خرگوشی سفید

می لغزد.

و نجوای شبانه،

"با خود وفادار می مانم آیا

یا راهی سهل تر اختیار می کنم". 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

ازین پس می کنم هر دم،

کوهها با جان، جان در کوه،

به خاکم حک کنند آخر،

که این فرهاد بود یا بهنود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

میان هجوم بی امان بادها

صبورانه و استوار

پاک می مانم

چون سرو

کاش در تنگی پیچک تنهاییم

دستهایت تا ابد

در دستم بود

گر چه عشقت به دلم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

بعد از صخره های غول آسا

تا چشم بود

من بودم و دریا

آب بود و زندگی

آفتاب بود و پروانه

روی گلبرگ 

سیراب از شهد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

کلماتم، بی وزن

از آن سوی بلند ترین پرچین ها

خلوتگاه هموارترین تنهایی

می آیند،بی آنکه به تو بنگرند.

آسوده بخواب، 

 که سالهاست،

قاصدکها در دام گردباد و

شقایق ها غرق خونند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٩ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

 

شاید اگر می دانستم 

که عشق 

چنین آسان و بیهوده 

با هر بارشی 

به خارج ازلاکش می لغزد

اکنون

این ابرهای سایه گستر

 که اینچنین

بر آسمان زندگیم سکنی گزیده اند

 وام دار سیاهی چشمانم نبودند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

مرگ را می کشند شاخه ها

بر پیاده روها،

برگ ها را با جنازه ها،

برگ ها اگرچه هنوز 

کمی سبز و ترند،

شاخه ها اما،

همچنان سرد و بی روحند،

تا خندقی از برای آزادیت

می کشند گرداگرد شهر،

آخرین تیمم را 

بر این خاک پر خون، تو بزن.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

خواب دیدم 

پرهای پروانه

در میان شعله های شمع

می سوخت.

تو متولد شدی

من گریه کردم

آسمان خشک شد

و آرزوهایی که

یک به یک

بر روی لبانم دود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

من از دیار اندوه 

با کوله باری از غم می آیم

چمدانهایم پر است از 

بالهای خشک شاپرکها،

چکمه هایم خیس

از شرشر باران،

و نگاهم به افق،

آنجا که هر روز

آفتاب سر بر می آرد

از وسعت تنهاییش.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

نمی دانی چه سخت است

خیس باشی و همچنان 

در انتظار باران

آن قدر خیس

که هیچ پرنده ای

به رویت آشیانه نگذارد.

نمی دانی چه تلخ است

دستهای خالی را

پیشکش کردن

چه تلخ تر

نگاهی را

از کسی گرفتن

و پرواز را

با تمام دانایی

بهانه کردن.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

خوب یادم است آن شب

که کرمهای شب تاب

تا صبح تابیدند.

من بودم

تو

و دیوارها.

پلکهایت چه معصومانه

میان سبزه زارها باز شد،

و نگاه من آغوشت را

چه محکم می فشرد

تا مبادا شاپرکی

پر کشد از گیسوانت،

و بعد چرخیدی

تا در تاریکی شب

طعم لبانت را

دود سیگار از یاد ببرد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

کنار پنجره عادتم

آنجا که همیشه

پر ست از سکوت زمان،

بلندی شب ها،

خاکستر سرخ هیجان ها،

دشت خشک شقایق ها،

پرواز بی امان بادبادک ها،

و سکون بی وقفه فرفره ها،

به ناگاه

قاصدکی سنگین شد.

نتهای خاطره

دوباره 

بر گونه هایم

به هم پیوستن

تا صدای تو را بهانه کنم

و از غلظت 

فاصله ها و سیاهی ها

شکایت

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

بهار دیگری آمد

من و تو

آشنای این بهاران بودیم و 

اینک روی گردان

در میان هفت سین گرم مادران 

پایکوبان بودیم و

اینک سرگردان

 

بهار دیگری آمد

تو را آگاه نیستم

اما من

تا کمر در برف و یخبندان،

در پی پوششی از پشم گوسفندان

زمین را سخت می کاوم

 

بهار دیگری آمد

و من همچنان

از آن رفته یاران

هفت ها سین با خاطراتم

از عشق می سازم

 

بهار دیگری آمد

و من اینجا بهارم را 

به یاد دردهای آن عزیزان

آیه ای از عشق آویزم

 

بهار دیگری آمد

گویند مایه وصل است

بهاران در بین یاران

ولی اینک

برای من 

برای تو

آغاز یک فصل است

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

کاش می توانستم زیباییت را ستایش کنم

افسوس که دردها آنچنان به پودم آمیخنه اند

که تارهایم به شدت تمام سازها سکوت اختیار می کنند

حال که زمانه به بهانه سرنوشت بر تنه قطور این درخت پیر

دم به دم نقشی به رسم یادبود می نگارد

من نیز، به سنت دیرینه طبیعت به انتظار می ایستم

تا لبه بران مرگ دوایر عمرم را بر آیندگان نهان سازد

کاش می توانستم زیباییت را ستایش کنم

دریغ و آه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

زمان زیادی چراغ راهنما سبز بود ولی هیچ خودرویی رد نمی شد. یه ترافیک سنگین کوچه رو از خودرو پر کرده بود. صدای بوق ممتد خودروهای عقب تر از خیلی دورتر شنیده می شد. خودروهای ردیف جلو کاملا ساکت بودن. یه ماکزیمای سفید کمی جلوتر از همه بود. راننده یه پسر جوون شونزده هفده ساله به نظر می رسید که دچار شک شده بود، هیچ حرکتی از خودش نشون نمی داد. صدای ضبطش از سی متری به گوش می رسید.مردم دور تا دور به شعاع صد متری ایستاده بودن و نگاه می کردن. هیچکس تکون نمی خورد. در فاصله چند متری از ماکزیما دسته گلهای رنگی پرپر شده کف خیابون تو خون غوطه ور بودن و کمی دورتر تکه های خورد شده یه جمجمه به همراه یه جسد که یه دختر شیش هفت ساله به نظر می اومد همه چی رو تو اون بعد از ظهر جهنمی از حرکت انداخته بود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

کاش می شد قاصدک ها را نوشت

بر دفتر این باد

کاش می شد آسمان را لاجوردی زد

بر بوم این خاک

کاش می شد خانه های شهر همه

از برگ بود

کاش می شد توی این سیاهی ذره ای

بی رنگ بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

سحرگاهان 

آن هنگام که نیلوفرها 

از لطافت نسیم روح بخش صبحگاهی 

سجده شکر بجا می آورند 

و ناقوس چلچله ها از افق عشق

به گوش می رسد،

آنگاه که آفتاب زندگانی 

دوباره پرتو محبتش را

بر سرمای بجا مانده از شب

می تاباند،

و گویی همه چیز

تولدی دوباره یافته است،

من نیز 

از خوابها و خیالهای شبانه جدا 

و روانه زندگانیم می شوم 

در تلاش یرای گامی 

به سمت هدفم،

محبت کردن،

دوست داشتن،

عشق ورزیدن،

برای به جای گذاشتن

روزی جاودان در خاطرها،

و شب هنگام

که غبار خستگی را

از چهره ام می زدایم

دوباره با رویاهایم

به خوابی عمیق 

فرو می روم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

دیگر تمام شد

حال دیگر از چنگالهای

آنچه عشق می خواندیش

رها شدی

سبکی بالهایت را حس می کنم

پس در انتظار چه نشسته ای 

پرواز کن،

پرواز کن و 

از وسعت آسمان لذت ببر

این رخوت عادت است

در وجودت

نه چیز دیگر

پرواز کن،

لذت پرواز را تجربه کن

که زندگی تجربه ناپذیر است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

باران را دوست دارم

تنها هنگامی که می بارد

گویی به وسعت تمام آسمان

سبک می شوم

زندگی را دوست دارم 

تنها برای لحظه از آن

که عشق می ورزم

عشق را دوست دارم 

تنها برای آنکه تکرار ناشدنی ست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

با تن بی جان

دمی سرد

دخترک،

خنده ای کرد به من

یا به خلق

خنده اش آواری

بر ویرانیم بود

سردی دستانم

بوسه ای از آتش

بر کوکب لبهایش

با لب بسته

دلی از غم

نگاهی تلخ

در آن شب تاریک

زمستانی، سرد

گلایه کرد

از من

که ای بیهوده تن

از چه روی 

هی می کشی

این سر به تن

این منم

آیینه انسانیت

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

گوش کن بهنود،

باز می آید صدای پایکوبی

از درون شهر

باز می آید صدای خنده های پی در پی

تا نیمه های شب

مردم، اینجا همه شادند

گویی هرگز ندیدند

دیوار های خسته و درب های تا ابد بسته

یا نشنیدند از لب های فرو بسته

گویی هرگز ندیدند

دستهای پینه بسته

شانه های از فرط غم شکسته

پیکر کودکی را

در بالین مادر یخ بسته

گوش کن بهنود،

نیمه های شب است و

مردم، اینجا همه شادند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

باد می آید و مرا 

در پی خاطره ای

می برد با خود

از خشکی دشت

سعی من این است

که در اندیشه باران باشم

یا که با شبنم صبح

پی غلتیدن بر خاک

کاش باز هم

آسمان ابری بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

باز می بارد به روی سقف خانه ام این برف

باز می خواند قصه از غصه ها این برف

باز می بارد و من در فکر خانه های بی سقفم

باز می بارد و من در فکر دستهای تا ابد سردم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

سهم من از کشتی رویاها 

قایق کاغذی کودکیم شد

در میان آن همه دریاها

باز دو چشم خیس

همدم تنهاییم شد

 

باز پر شد در فصای کوچه ها

عطر تلخ غربت و نیرنگ ها

باز غم جای بوسه بر لبم،

 داغ بر پیشانیم شد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

بگو با من، ای کبوتر

کان زمان پرواز کردی 

پرت را چون عقابی 

در میان بادها تو باز کردی

در خیال آن سراب

ناگه رهی آغاز کردی

بگو با من

هیچ یادی از یاران تو کردی

یا درونت

جایگاهی از خلا احساس کردی

یادی از جنس محبت

یا از آن درد و مشقت

یادی از گلهای پر پر

در میان شعله ها

هم خشک و هم تر

یادی از عشق و وطن 

آن جگر سوخته، پاره تن

یادی از آن سرزمینم

یادی از ایران زمینم

بگو با من، ای کبوتر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

دیگر از باد نمی خوانم

دیگر از یاد برایت با باد نمی خوانم

دیگر از آیینه ها هم خبری نیست

از من و تو و ثانیه ها هم خبری نیست

از همه چلچله ها بی خبرم من

از گل و بوته، همه کاشته ها بی خبرم من

خاطراتم همه سنگ روی دلم

بر لب سنگ شده رود دلم

دیگر از کوچه و شادی

آن همه هلهله بامدادی

خبری نیست

دیگر اکنون دیر است

دیگر اکنون گل لاله در این باغ پیر است

باز هم این من و این کهنه مدادم

باز هم این من و این همه یادم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

باز اینجا بوی شهرم

بوی باران را گرفته

بوی شنهای شمالی

بوی دریا را گرفته

باز اینجا این اتاقم

رنگ غمها را گرفته

رنگ شبها بوی تن ها

رنگ دریا را گرفته

باز اینجا در میان بادها

بوی گلها را گرفته

برگها هم رنگ باور

بوی یاران را گرفته

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

دیشب

حوالی دره مهتابی

آنجا که فواره نور 

بی وقفه سکونش را

بر پیکره دشت می پاشد

وشقایق ها

مملو از عطر شاپرکی در بادند،

 سنگینی روز  

بر پلکهایم جاری شد،

به ناگاه خیالم 

در آسمانش پیچید

لحظه ای مکث

غلیان سکوت،

هوا پر بود از بوی محبت

و سیاهی چشمانم

از سرخ،

طپش قلب پروانه پی نوری

کشش نور 

بر نیمه پنهان دختر

دختر 

بر لب برکه آگاهی،

عشق بازی قاصدک در باد

و من 

سبک از حس غریب بودن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

میدانم تو نیز

آن هنگام که

بالهایت همقدرت باد شوند

پرواز را ترانه می خوانی

چه کنم که اسارت را بر نمی تابم

نگرانم

نه از برای خودم

دلم

تنها ماندنم

ازینکه سرما بر من فائق آید

قبل از پریدنت 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

در جایی نه چندان دور

میان مردمان سرزمین آفتاب سرد

دستهایی دیدم 

گرم تر از گرم

و نجوای سخن مرد دانا

 همچنان در گوشم

که این احوال تلخ و سخت

به میراث آورد 

برایمان دستانی

سرد تر از سرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

امشب

میان اسارت واژه 

به حقیقت آزاد غم 

پی بردم.

آری، 

غم را

هیچ حصاری بر نمی تابد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

باز

گلایه هایم

می جوشند،

می خروشند،

و من

با نگاهی

به ریزش واژگون آنها

در تلخی گذشته ام

فرو می ریزم،

چه تار و مبهم است

رنگین کمان آرزوهایم

و چه بکر است

کهنه غبار تنهاییم

گویی که سال هاست

بادی نوزیده،

می دانم 

مجالی نیست

برای محبت

فکر، اندیشه

و احساس،

چه کسی می داند

شاید آن هنگام که

واژگون شدم

خروشی نو را

از سر گیرم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

امروز در میانه راه

پیرمردی دیدم

داده بود

دست به دست

کودکی دیروزش

و زلفان سفیدش 

همجون ضجه کودک

در میان زوزه باد

گم بود.

با خود اندیشیدم

در وسعت

فاجعه

بودنم

در گستره 

بی وقفه 

بیهودگیم

که اندکی مکث

در شتاب زمان 

بایسته بودن است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

ساعت حول و حوش دوازده بعد از ظهر بود که طبق روزای عادی سر و کله شبنم پیدا شد. امروز با روزای دیگه فرق داشت، نگاش، حرفاش، شاهینم این و فهمیده بود. معلوم بود می خواست یه چیزی بگه ولی نمی تونست. زمان داشت به سرعت می گذشت وقت زیادی نداشت باید بر می گشت سر کارش .

محل کار شبنم نزدیک خونه پدریشون بود. شاهین هنوز اونجا زندگی می کرد. شاهین فقط پنج سال داشت که پدرش و تو یه تصادف رانندگی از دست داده بود. اون اونجا بود وقتی که پدرش از شدت خونریزی داشت خفه می شد و شاهین هیچ کاری از دستش بر نمی اومد. با همون حالت خفگی بهش گفت که باید مواظب خواهر و مادرش باشه. هنوزم گاهی اوقات خواب پدرش و می دید.

از وقتی مادرشون از دنیا رفته بود یه سالی می گذشت. شاهین ازون به بعد خیلی تنها شده بود. حتی تو این مدت چند باری هم کارش به بیمارستان کشیده شده بود. دکترروان پزشکش با شبنم صحبت کرده بود و بهش گفته بود که تنهایی واسش مثل زهر می مونه. شبنم روزای معمول واسه ناهار می اومد خونه پدریشون و ناهار و با شاهین می خورد. اینجوری هم به شاهین سر می زد همینکه ناهار واسش مجانی در می اومد. ازین گذشته دستپخت شاهین خیلی خوب بود، پولیم که مادرش واسش پس انداز کرده بود اینقدری بود که تا هفتاد هشتاد سال بتونه یه زندگی راحتی داشته  باشه. در عوض وضع و اوضاع مالی شبنم هیچ خوب نبود. سه تا بچه قد و نیم قد داشت و شوهرش، بهمن، تازه از کار اخراج شده بود و هر چی تلاش می کرد نمی تونست کار دیگه ای واسه خودش دست و پا کنه. خونشون یه جای پرت خارج شهر بود. خوب با سه تا بچه امکان اینکه وقت بیشری رو با شاهین بگذرونه نداشت. معمولا آخرای ماه که می شد از شاهین یه پولی قرض می گرفت همیشه هم می گفت که زود پس می ده ولی تا حالا که این طور نشده بود.

شاهین از موقعی که از خواب پا می شد تنها دغدغش این بود که چه غذایی واسه شبنم درست کنه که هم اون خوشش بیاد و هم با روزای قبل فرق داشته باشه. بعد از اینکه یکی دو ساعتی فکر می کرد شروع می کرد به پخت و پز . کم پیش می اومد بخواد واسه خودش آشپزی کنه با اینکه بارها شده بود که هوس یه غذای خاصی رو می کرد ولی دست و دلش به کار نمی رفت. آخر هفته ها که شبنمی در کار نبود غذاهای مونده از روزای قبل و گرم می کرد و می خورد، گاهی اوقاتم که وضع روحیش خیلی بهم می ریخت هیچی نمی خورد. به طور معمول شبنم و بیشتر از سه ربع ساعت نمی دید. بعد از دوازده که زمان استراحت و ناهار کارکنان شرکت بود می اومد و قبل یک بر می گشت. از وقتی که اون می رفت تا فرداش که دوباره بر گرده تمام مدت به این فکر می کرد که این بار که اومد می شینه و حسابی واسش درد و دل می کنه ولی شبنم اینقدر پر حرف بود که از وقتی که می اوند یه ریز شروع می کرد به حرف زدن و اون فقط گوش می داد حتی فرصت اظهار نظر هم نداشت. معمولا وسط صحبتش متوجه می شد که دیرش شده و حرفش و تموم نکرده خداحافظی می کرد و می رفت. ولی شاهین به همینم راضی بود هیچ وقت شکایت نکرد.

ساعت نزدیک یک بود که بالاخره شبنم شروع کرد به حرف زدن، بعد از کلی مقدمه چینی در مورد بی پولی و درآمد پایین و شرایط سخت زندگیش گفت که اون و بهمن تصمیم گرفتن که به کانادا مهاجرت کنن و تمام مقدمات این سفرم انجام دادن حتی بلیطاشونم خریدن و شاید این آخرین باری باشه که همدیگرو میبینن. و گفت که حداقل شش ماه طول می کشه که کاراشون و تو کانادا ردیف کنن بعدش تو تعطیلات سال نو برمی گرده و می تونن دوباره همدیگرو ببینن.  این و که گفت دیگه نتونست دووم بیاره بغضش ترکید و های های شروع کرد به گریه کردن. بر عکس اون شاهین خیلی خونسرد بود. رفت و کلی شبنم و ناز و نوازش داد، بهش می گفت گریه نکن اتفاقی نیفتاده که، آخه چرا اینجوری گریه می کنی، مگه قرار همدیگر و هیچ وقت نبینیم، چشم رو هم بذاری این شش ماه تموم شده و برگشتی.بعد کلی دلداری دادن تونست شبنم و یکم آروم کنه و موقع خداحافظیم بهش قول داد که اگه اون نتونست بیاد خودش بره و ببینتشون.

هیچ وقت به تاریخ و روز و ماه و سال اهمیت نمی داد. براش مهم نبود که تو چه روزی، چه ماهی و یا چه سالی داره زندگی می کنه و حالا داشت به این فکر می کرد که چطوری این زمان شش ماه و تا اینکه خاهرش بر میگرده محاسبه کنه. رفت سراغ قرصاش، اونارو شمرد دید از هر کدوم سی تا داره که رو هم رفته می شدن نود تا. بعد تصمیم گرفت به جای یکی از هر کدوم فقط نصف یه کدومشون و هر روز بخوره اینجوری شش ماه طول می کشید قرصاش تموم بشن. روز اول و دوم براش عادی بود. روز سوم کاملا کلافه بود نمی دونست چرا، هر چی فکر کرد نفهمید چشه، شبا خوابش نمیبرد دائم داشت فکر و خیال می کرد. آخر اون هفته به این نتیحه رسید که هیچ بهانه ای واسه زندگی نداره غیر از گلدون شمدونی که یادگار مادرش بود. هر روز بهش آب می داد و کلی باهاش درد و دل می کرد.

اواخر همون ماه بود، رفته بود یه چیزایی واسه خوردن بخره که تو مسیر برگشتش درست دم در خونشون، یه گلدون از بالای ساختمون پرت میشه و جلوی پاش روی زمین و خورد میشه. صدای زن همسایه رو می شنوه که داره عذرخواهی می کنه، توجهی نمیکنه، وارد ساختمون میشه. اون شب واسه اولین بار بعد مدتها خیلی زود خوابش میبره. ساعت درست سه صبح بود که یهو از خواب پا میشه و می ره سراغ گلدون، اول خوب نگاش می کنه، بعد ناگهان اون و می گیره تو دستش و از روی بالکن خونه می پره پایین.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

میان این همه راه

این همه چراغ

این همه شناسه

ستایش گر راه آنم

که پرتو محبتش را

بر این فسرده ها 

می تاباند،

به امید رویشی،

بی منتی،

بی آنکه بگزیند،

یا از برای گزیدن.

در این ستوده راه

به تامل می نگرم

قالبی سوخته را

که تاب کشیدنش

نیست.

و صدایی 

که پی در پی می خواندش،

ندایی

از دور دست.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

حوالی خیالهای دیروزم،

در این نزدیکیها،

به دنبال

پاکی گمشده ای

می کاوم،

لب برکه اندیشه،

نه چندان ژرف،

صداقتی گل آلود

به فکر می کشاندم،

و پرنده ای تشنه،

لاجرم 

از نوشیدنش.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

 

"دیگه خسته شدم دیگه نمیتونم،این و که بهش نمیگن زندگی، این تنهایی داره کلافم می کنه ، باید خودم و ازین تنهایی ملال آور خلاص کنم، خسته شدم ازینکه شبها بیام خونه بدون اینکه کسی انتظارم و بکشه، ازینکه هیچکی دلش واسم تنگ نشه ازینکه اگه یه شب نیام خونه هیچ کی دق نکنه،آره دیگه می خوام ازین تنهایی درام."اینا جملاتی بودن که هر شب حمید به خودش می گفت. بعد به حرفای سعید فکر می کرد که می گفت:" خیلی آروم و عاطفی خیلی زود بهت دل میبنده، اگه می خوایش باید  هر چه زود تر تصمیمت و بگیری، تا حالا چند نفری نشون کردنش ". ولی صبح که میشد با خودش میگفت:"نه بابا بی خیال، داری راحت زندگیت و می کنی، واسه چی می خوای خودت و تو درد سر بندازی، نمی ارزه، ممکنه از تنهایی در آی ولی پابندت میکنه، از همه چی می افتی نه نمی ارزه بی خیال".

از اولین باری  که اونو دیده بود یه ماهی می گذشت. تو این مدت هر روز بعد کار به بهانه سر زدن به سعید می  رفت و بهش سر می زد . کلی باهاش درد دل می کرد. دیگه یه جورایی همدمش شده بود. تا اینکه خلاصه دیروز می زنه به سرش و می ره اون و می خره، تو راه خونه کلی نازش میده و اسمشم میذاره سیسیلی ولی سی سی صداش می کنه. وقتی می رسه خونه خانمش می پره تو بغلش و میگه:" می دونستم ، می دونستم که روز تولدم یادت نرفته، می خواستی غافلگیرم کنی نه؟وای چقدر خوشگله، چقدر ملوسه "سی سی و ازش می گیره و نازش می کنه میگه:"اسمش و بذاریم... " هنوز جملش تموم نشده بود که حمید حرفش و قطع می کنه و می گه:"اسم داره، فروشنده گفت اسمش سیسیلی ولی صاحب قبلیش سی سی صدا می کردش." خانومشم که دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفته بود میگه:" سی سی، خوب قشنگه." بعد رو میکنه به سی سی و میگه:" سلام سی سی، تو یه هاپوی خوشگل و با مزه ای، این و می دونستی".

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

سپیده،

آن دم که برآید

دویاره شمارگان تنهاییم را

با او خلوت می کنم،

تا با نسیم روح نوازش 

بر لطافت روزش بیافزاید،

ابرهای خشمگین 

آن زمان که

کارزار آسمان را در نوردند،

ناگزیر

طوفان دیدگانم را به عاریت برند،

تا شاید

جوانه ای را

در کویرش

بپرورند،

تلالو خورشید،

که از پس ابر برآمد،

گرمای سوزان محبتها را

در گرو

سوز دل خسته ام

برایش طلب می کنم.

آن دم که شب فرا رسد،

سکوت لبانم را،

نثار آرامشش می کنم،

تا میان هیاهوی روزها

دمی بیاساید.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

 

هراسان و مضطرب از خواب بیدار شدم. خواب بدی داشتم می دیدم. یک کابوس وحشتناک، تو خواب دیدم با ستاره رفتیم تو یه جنگل چادر زدیم، شب بود، من داشتم آتیش روشن می کردم که شام درست کنم، ستاره گفت میرم این اطراف یه دوری بزنم، گفتم زیاد دور نشو راه و گم می کنی. با اشتیاق مشغول غذا درست کردن شدم، غذا دیگه حاضر شده بود که دیدم ستاره هنوز برنگشته، از سر شب دلم شور می زد، همش فکر می کردم یه اتفاقی ممکنه بیفته. تو وسایلم گشتم دنبال اون یکی چراغ قوه، کوچیک بود ولی از هیچی بهتر بود. از همون مسیری که رفته بود رفتم دنبالش، هر چی داد زدم کسی جوابم و نداد. همه جا تاریک بود، به سختی می تونستم اطرافم و ببینم .چراغ قوه رو خاموش روشن می کردم که باطریش دیرتر تموم شه. کم کم فهمیدم که خودمم گم شدم. از یه طرفی ترس اینکه چه بلایی ممکنه سر ستاره اومده باشه و از طرف دیگه اینکه اگه راه برگشت و پیدا نکنم چه بلایی ممکنه سر خودم بیاد، که یهو با صدای جیغ ستاره از خواب پا می شم. تا چند لحظه ای زمان و مکان و گم کرده بودم. یه کم که چشام بازتر شد دیدم جاش رو تخت خالی، دلم هری ریخت، ساعت و نگاه کردم، چهار و سی دقیقه صبح بود. با عجله پله ها رو رفتم پایین، ستاره ستاره کنان همه خونه رو زیر و رو کردم، آشپزخونه، حمام، اتاق خوابا و حتی توی کمدها، حسابی گیج شده بودم. برگشتم بالا، با خودم گفتم: رضا خوب فکرت و متمرکزکن، قرار نبود ستاره امشب جایی بره، هرچی فکر کردم ذهنم به جایی نرسید، مغزم کار نمی کرد. ضربان قلبم لحظه به لحظه داشت تندتر میشد که چشم به پاکت سیگار روی میز افتاد، پاکت سیگار و بر داشتم و رفتم رو صندلی بالکن نشستم و شروع کردم به سیگار کشیدن، محو تماشای دونه های برف شدم، با خودم گفتم چه قدر آروم و رها، بهشون حسادت می کردم. سیگار اول دیگه داشت تموم می شد که یه کم آروم شدم. بعد با خودم فکر کردم من که سیگار و ترک کرده بودم پس این پاکت رو میز چی کار می کرد. حالا می تونستم خوب فکر کنم، آره شش ماه بود که من دوباره سیگار میکشیدم. شش ماه بود که از رفتن ستاره می گذشت، شش ماه بود که هر شب کابوس می دیدم و وسط شب از خواب بیدار می شدم و همه اینها شب بعد از نو تکرار می شد. تمام مدتی که با ستاره زندگی می کردم به این فکر می کردم که می شه یه روزی از ترس از دست دادنش خلاص شم. روزای اولی که رفت واسه اینکه خودم و آروم کنم با خودم می گفتم: خوب دست کم دیگه ترس و اضطراب اینکه هر لحظه ممکنه از دستش بدم و دیگه ندارم. بعد از مدتی دیدم نه، حالا نه تنها اون و ندارم بلکه این کابوسای شبانه هم خوره روحم شده. آسمون روشن نشده بود که پاکت سیگارم تموم شد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

 

دم دمای رفتن بود. نگاه آخرو به چمدونش انداخت و درشو بست. چیز زیادی تو چمدونش نبود، با اینکه می دونست شاید دیگه هیچ وقت بر نگرده اما تصمیم گرفته بود خیلی از چیزارو بذاره. تا حالا چند بار چمدونشو بسته بود و دوباره نظرش تغییر کرده بود.اولین بار سه تا چمدون بزرگ آماده کرده بود، خوب آخه می خواست بره یه جای خیلی دور و یه زندگی جدیدی رو شروع کنه. هر روز چند بار چمدوناشو باز می کرد، یه نگاه به وسایل توش مینداخت، یه سری چیزارو خالی می کرد. این بار که چمدونو نگاه می کرد چیز زیادی توش نبود. چند تا کتاب، یه جعبه موزیکال، یه سری تیله رنگی، یه آلبوم عکس، یه دست لباس گرم، دفترچه دست نوشته هاش و یه سری خرت و پرت که بیشتر جنبه یادگاری داشتن. آره حالا که فکرشو می کرد فقط چیزایی رو داشت با خودش میبرد که پر از خاطره بودن، یا اینکه اون و یاد آدمای بخصوصی مینداختن. آره اون همه جیزو خالی کرده بود و فقط داشت خاطره ها رو با خودش می برد. کوله پشتی رو انداخت رو دوشش و چمدونشو دستش گرفت، رفت به سمت در اتاق، برای مدتی ایستاد، خیره به اتاق و وسایلش نگاه کرد، تختش، کتابخونش، میز کارش و ...، پاهاش سنگین شده بودن، برگشت و بلافاصله در اتاق و بست و رفت سمت در خروجی. کفشش و پوشید خواست از در بره بیرون نتونست، دوباره برگشت و وایستاد، برای مدتی به خونش و وسایل توش خیره شد. حس رفتن تو نگاش موح می زد. نگاه عجیبی داشت انگار داشت با چشماش از همه چی عکس می گرفت تمام سعیشو کرد چیزی از قلم نیفته. وقت زیادی نداشت وقتی مطمءن شد همه چیرو خوب به خاطرش سپرده در و بست پله هارو رفت پایین. همه اون جا منتظر بودن، منتظر خداحافظی، ولی اون به سمت در حیاط نرفت، چرخید و رفت به سمت باغچه کوچیکش که هر روز آبش می داد. یه چرخی زدو رفت پای دونه ای که چندی پیش کاشته بود، حالا دیگه خیلی بزرگ شده بود، یه دستی بهش کشیدو پاهاشو که حالا از چمدونش خیلی سنگین تر شده بودن به سختی به سمت در خروجی حرکت داد. اکثر اونایی که دوسشون داشت اونجا منتطر بودن. خداحافطی هیچ وقت واسش آسون نبود، ولی این بار با همیشه فرق می کرد. چشایی که بارونی و نمناک بودن، دلایی که غمگین، حالا به همه اون بار سنگینی که به دوش می کشید یه دل سنگین اضافه شده بود. بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و برای آخرین بار برگشت تا تمام اون چشما و نگاههای دوست داشتنی رو یه بار دیگه ببینه، ولی انگار یه بارون سنگین همه جا رو واسش تیره و تار کرده بود.دیگه نتونست ازشون چشم برداره، همینطور که دور می شد تمام خاطرات این سالها بسرعت از جلوی چشش عبور می کرد. ماشین دورتر و دورتر شد تا اینکه دیگه از تمام اون آدما و اون خونه یه تصویر خیس و بارونی تو ذهنش به جا موند.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

ساعت یازده و نیم شب یکشنبه بود. همه جا تعطیل بود ولی اون طبق معمول روی میز کارش تو دانشگاه سخت مشغول کار بود. صدای وزوزی اون رو از افکارش خارج کرد. این چندمین بار بود که این صدا رو میشنید. از روی صندلیش بلند شد و به سمت صدا حرکت کرد. هر چی نزدیک و نزدیک تر می شد صدا ی وزوز بلند و بلند تر می شد. بعد از کمی جستجو دید که مگسی پیر وارونه روی زمین افتاده و در حال جون دادنه. این همان مگسی بود که ساعاتی پیش خودش رو به در و دیوار اتاق می کوبید و اونقدر اطرافش پرواز کرده بود که از دستش به تنگ اومده بود و می خواست جانش را ازش سلب کنه ولی رغبتی برای این کار نبود و حال که ناتوان و وارونه و در حال تلاش برای برگشتن و ادامه زندگی می دیدش دلش برایش می سوخت. از خود پرسید "باید چه کنم؟ اگر او را به حال خودش رها کنم تا جان بدهد معلوم نیست تا چند ساعت به همین شکل در عذاب خواهد ماند و یا اینکه خودم او را ازین حالت خلاص کنم؟ "بدون اینکه تصمیمی بگیره به میز کارش برگشت و شروع به نوشتن کرد. مگس پیر ...، هنوز چند سطری ننوشته بود که متوحه شد دیگر صدایی نمی شنوه. برای مدتی صبر کرد تا مطمءن شه ، آری دیگر خبری از وزوز مگس پیر نبود. فقط او مانده بود و سکوت همیشگی روزهای تعطیل که برای مدتی توسط وزوزی شکسته شده بود. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط بهنود نظرات () |

خوابش نمی برد، دم دمای صبح بود، هر چی تقلا کرد نشد که نشد. شروع کرد به کتاب خوندن ولی فایده نداشت، خواست فیلم تماشا کنه ولی دل و دماغش نداشت. بلند شد برای چندمین بار آب بخوره، دوباره رفت سراغ کامپیوترش، هر موقع که یه جا کم می آورد خودش با کامپیوترش مشغول می کرد که زیاد فکر نکنه. کامپوترم دیگه جواب نمی داد. دوباره شروع کرد به فکر کردن، حس می کرد یه چیزی کم داره، حس می کرد یه چیزی که همیشه سبکش می کرد تا بخوابه اتفاق نیفتاده.

آره امشب اولین شبی بود که بدون شب بخیر باید می خوابید، بدون آرزوی خوابهای خوب، بدون بوس آخر شب، خوب تو این چند سال به اینها عادت کرده بود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

در ته باغچه ام ساقه ای می کارم،

از رز، رز سرخ، سرخ رونده،

تا که تو باز آیی،

می دهم دم به دمش آب خنک،

شربت عشق، در همه عالم تک،

تا تو ای جاوید جانان،

در بهار همه گلها،

مست و مدهوشش شوی،

تو اگر باز آیی،

خلوت باغچه ام،

پر شود از رز،

رز سرخ، سرخ رونده،

در پس این گلها، 

خارهایش همه در بطن دلم جا دارد،

هر دم،

قطره ای از عشقم،

می چکد بر خاکش،

وان دم که تو باز آیی،

غنچه هایش همه سرخ،

از رنگ وجودم،

برتر از عشق درین بین چه بودم،

وانگه که تو باز آیی،

کوزه ای می سازم، ز گلم،

می کنم پر ز می ام،

هر روز، ساقه ای می چینم،

ز دلم،

می زنم بر می و باز،

روز دگر، کنم از نو آغاز،

تو اگر باز آیی.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

آمدی روزی بهاری، آن زمان با تو نبودم هیچ کاری،

گرمی دل،خنکای چمن و گل،

بوی گل، چهچه بلبل،

پر پروازت داد، تا بیابی مرغزاری،

ناگه از راه رسیدم،

تورو در باغ دلم دیدم،

در پی ارزنی تر، می زدی نوک به دلم،

از پی گرمی تنهایی،

یا هوای خنک و باد بهاری،

باغ دل باز نمودم بی گله زاری،

روزها میرفت ز دست، تو بدی سرخوش و مست،

بی خبر از آنکه، پی هر بهار پاییزی هست،

برگها زرد شدند، زردها خاک،

از پس سوز خزان باطنت شد ناپاک،

گفتی با خود تا نشدست دی بروم،

گرش اینست خزان با دی چه کنم،

سردی دی، بربودت ز دلم،

سست تر کرد درین بین خاک پی ام،

گویی همچون که نبودش هیچ بهار،

باغ دل، تا که بودست ز ازل بی برگ و بار،

کوچیدی و به ناچار نگریست،

باغ بی برگی آخرین برگش ریخت.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

 

سبزها زرد شدند، زردها سرخ،

سرخها باریدند، تو باز نیامدی،

آسمان از سوگ تو در هم پیچید،

اشکهایش یخ بست، یخهایش باریدن گرفت، تو باز نیامدی،

آبگیر پشت دشت مملو از یخ شد

وغازهای وحشی برای آبگیری بدون یخ کوچیدند، تو باز نیامدی،

و من هنوز منتظرم

تا بیایی و باریدن شوق را با هم به نظاره بنشینیم،

تا بیایی و در بهارت یخها آب شوند،

جوانه ها سبز، سبزها جوان،

تا بیایی و آبگیر پر شود از غازهای وحشی،

و غازهای وحشی از عشق.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |

 

کمی آن طرف تر صدای ضجه نوزاد،

کمی آن طرف تر تمنای زیستن،

کمی آن طرف تر دستهای خالی،

کمی آن طرف تر سوزش باد،

کمی آن طرف ترلاشه سگی ولگرد،

یح زده، مدفون در برف.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط بهنود نظرات () |


Design By : Night Skin